A good doctor is a dead doctor

بحثمون بالا گرفت. عقیده داشت که پزشک باید متعهد باشه. تعهد از دید اون یعنی سرت رو مثل چیز بندازی پایین و مسیرت رو توی مثلث کتابخونه، دانشکده، بیمارستان خلاصه کنی. توی کیفتم چیزی جز روپوش و گوشی و کتابای مجاز از دید بعضی ها نباشه،  و اگر هم نظری دادی و بابت اون نظر خواستن جورابتو پرچم کنن، حقته. خلاصه از دید اون بنده خدایی که من رو بسته بود به مسلسل عقایدش :

« A good doctor is a dead doctor »

 

از افکار پلید من شیطان: پس فردا که امتحان عملی داریم. توی یکی از ایستگاه های امتحان باید از یک نفر که داره نقش  بیمار رو بازی می کنه شرح حال بگیریم. یکی از ترم بالایی ها بهم گفت که طرف گاهی اوقات می زنه زیر گریه و شما باید با حرف زدن و دل داری دادن آرومش کنید که به این مهارتتون در تسکین بیمار نمره می دن. من که حالم این روزای آخر ترمی داغونه می ترسم اگه پس فردا سر امتحان، اون جناب « بیمار نما » زد زیر گریه، منم بزنم تو گوشش و بگم: « خفه شو و فقط به سوالام جواب بده! عصبانیبعدش هر قبرستونی خواستی بری، برو! » نیشخند

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط رضا (سینوس) | نغمه دوست ()
انگشتان اتهام

چهار...پنج...شش...و این هم هفتمین تیر. مرد هفت تیر قدیمی اش را پر می کند. روی صندلی چوبی کنار پنجره می نشیند. آن بیرون هنوز همه چیز مانند روز قبل است، آدم ها هنوز روی دو پایشان راه می روند و ماشین ها روی چهار چرخشان.

به ساعت نگاه می کند. انگار که دیرش شده باشد. سریع ولی لرزان خودکارش را برمی دارد و شروع می کند به نوشتن روی یک کاغذ پاره:

« برادر کوچکم این ها آخرین کلمات من است. کلماتی که حالا حکم شمارش معکوس را برایم دارند. ای کاش، ای کاش می توانستم به جای این جوهر سیاه با خون بنویسمشان اما دریغا که بزدل تر از آنم که بخواهم زخمی بر خودم بزنم.

وقت تنگ است، مرگ همین جا کنارم نشسته و لبخند می زند. زمان زیادی براین نمانده پس بگذار که اعتراف کنم. اعتراف کنم به خیانت خودم. به حقی که از تو دریغ کردم. حقی که نسل تو بر گردنم داشت و ادا نکردم ( نکردیم ).

نسل تو حق داشت که گذشته را روشن ببیند و بداند، حق داشت که راه را از چاه بشناسد، حق داشت که پایه های اعتقادش را محکم کند، حق داشت که بداند که چه گذشته و می گذرد، حق داشت که مرزها را ببیند و بشناسد و حق داشت که ... و وای بر من که همه را از تو دریغ کردم ( کردیم ). انگشت اتهام به سویت گرفتم و شورشی خواندمت.

برادر کوچک نسل سومی من، مرا ببخش، ببخش به خاطر اینکه نسل من گاهی فراموش می کند که وقتی انگشت اتهام را به سوی کسی می گیری، سه انگشت دیگر هستند که خودت را نشانه رفته اند.

مرگ هنوز همین جاست برادر، کنار من، لبخند می زند که وقت تنگ است.

ماشه را می کشم... »



 

وقتی عکس پاره شده امام را دیدم. وقتی کلیپ های آشوب های اخیر را دیدم. و وقتی که این روزها با دوستانم بحث می کنم رنج می کشم. رنج از نادانی و جهلی که نسل من به دوش می کشد. و رنجم زمانی بدتر می شود که می دانم دشمن از نادانی من و خواهرها و برادرهایم سوء استفاده کرد و سعی کرد آن ها را علیه چیزی که نمی دانند و نمی شناسند بشوراند.

اما این ها به کنار رفیق درد من چیز دیگری ست. نسل گذشته من دیر جنبید مثل همیشه اوقات! قبلی ها این تکلیف را بر عهده داشتند که ارزش ها را به من و هم نسلانم بیاموزند که اینگونه شور و جوانی مان بازیچه دست بیگانه نشود. و نمی دانی رفیق که چقدر دردناک بود که به جای فکر کردن به اشتباهاتشان و به جای نقد مسئولیتی که در برابر آگاه کردن نسل من داشتند تنها انگشت ها را به نشانه اتهام بالا آوردند.

 توضیح ضروری:  هی رفیق مطمئن باش که بین خیانتکارها و بازیچه ها فرق هست. مطمئن باش.    


 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط رضا (سینوس) | نغمه دوست ()
سیب زمینی ها نخوانند!

مرد بی غیرت نداریم

ما آدم های غیرتی ای هستیم. منظور از ما هم نسل خودمان است و هم نسل گذشته مان؛ قرار است نسل آینده را هم خودمان تربیت کنیم، پس آن ها هم غیرتی خواهند شد. آن ها هم باید مثل خودمان تربیت شوند و به هر چپ نگاه کردنی و خنده و ریسه رفتنی، رگ های گردنشان بالا بزند و خونشان به جوش بیاید. من اعتقاد دارم که غیرت بخشی از هویت ماست و باید حفظ شود و همه نسل ها با این مفهوم تربیت شوند.

 این روزها بعضی ها پیدا شده اند و فکر می کنند اگر دوره و شرایط زمان جدید را به رخ آدم بکشند و بگویند: « الآن شرایط عوض شده، چشم و گوش همه عوض شده، دیگر هر کسی با هر چیزی غیرتی نمی شود، بیا کمی مدرن فکر کن، بیا امروزی باش و ... »، می توانند شرایط غیرت را عوض کنند اما من این چیزها رو قبول ندارم. از نظر من غیرت در همه شرایط و مکان ها و زمان ها یکی است؛ تغییرناپذیر است.

 من آدم غیرتی ای هستم؛ شما بگویید آدم سنتی؛ اصلاً بگویید آدمی که هنوز در دهه های 20 و 30 زندگی می کند. برای من تاریخ فرقی ندارد؛ اینکه دهه 20 شمسی زندگی کنم یا 80 نوع غیرت و شرایط غیرت برای من یکی است. من نمی توانم کسی را که به اش تعلق دارم با کس دیگری در حال ریسه رفتن ببینم. خونم به جوش می آید؛ دست خودم نیست.

 من نمی توانم روشنفکر بازی در بیاورم و از اینکه یک آدم غریبه رفته و 3-4 ساعت با زن من درد دل کرده ناراحت نشوم. اگر در یک مهمانی یا جایی یکی بیاید و به زن من بگوید که شما را فلان روز و فلان جا دیدم و من از این موضوع خبر نداشته باشم، قاتی می کنم. نمی توانم، دست خودم نیست. این نه یک مریضی روانی است و نه یک بیماری فکری! من از آدم ها، حق دارم؛ حق بهترین خنده هایشان، بهترین حرف هایشان و بهترین لحظاتشان و اگر آدمی که من به اش تعلق دارم، هر کدام از این ها را به کس دیگری – به حق یا ناحق – ببخشد، خونم به جوش می آید. برای من فیس بوک و بادو و ... ادای روشنفکری نیست که بگذارم زن من صبح تا شب بنشیند و با آدم های دیگر تبادل افکار و عقاید کند. برای من این محیط ها، محیط های دوست یابی عجیب و غریبی است که همه جور آدمی آنجا پیدا می شود، پس من نمی توانم بی خیال باشم.

 بعضی از زن های امروزی از اینکه مردها کنترلشان کنند – در محیط و منزل – ناراحت می شوند. دخترهای ما هم همینطور هستند؛ وقتی پای غیرت به میان می آید، مدام بحث های مدرن بودن و مدرنیته را پیش می کشند و انگار که ما مردها از همه جا بی خبریم، می خواهند بدون اینکه خودشان در کارها و رفتارهایشان تغییر دهند، ذهنیت و بخشی از هویت ما را که غیرت است، از ما بگیرند و یک مرد سیب زمینی داشته باشند. اما با روحیاتی که من از نسل خودم سراغ دارم، مطمئن هستم که هیچ وقت این اتفاق نخواهد افتاد. حالا هم اگر می خواهید تب غیرتتان بالا بزند، اول دیوان حافظ را باز کنید و بعد هم « محاکمه در خیابان » را ببینید تا حسابی غیرتی شوید.

 

من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش/ نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

 

منبع: مجله محبوبم « همشهری جوان » / کامران بارنجی

 

   

توضیح ضروری خودم: خواهشاً و تحت هیچ شرایطی غیرت رو با تعصب های احمقانه و جاهلانه و با وحشی گری اشتباه نگیرید.

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط رضا (سینوس) | نغمه دوست ()
Sign

صحنه اول:

هوا تاریک شده، از شدت سرمای بیرون شیشه جلو بخار کرده، ضبط ماشین روشنه، آریان گذاشتیم: « دور می شم از پیش تو، آهسته اما خسته... ». گلوم می لرزه و نبضم تند می زنه. برمی گردم طرف علی و می گم: « علی، نمی دونم چرا بغضم گرفته؟ ». علی می دونه چرا.

صحنه دوم:

ضربه، درد و دستی که وقتی میارمش جلوی صورتم پر از خون می شه! پیر مرد که هول کرده می گه: « ماشین داری؟ برسونمت بیمارستان؟ ». من هم با صورت و دست خونی می دوم طرف در گل فروشی: « آره، ماشین دوستم هست »

صحنه سوم:

با عجله توی راه بیمارستانیم. دستم با یک عالمه دستمال کاغذی خونی جلوی صورتمه. سرم رو پایین گرفتم و یک ریز اشک می ریزم، نه از روی درد، از روی....از روی....( ولش کن بابا ). علی با یک دست فرمون ماشین رو گرفته و با دست دیگه شونه هامو می ماله و دلداریم می ده. ضبط ماشین خاموشه، آریان چیزی نمی خونه.

صحنه چهارم:

حالا دیگه شبه. از بیمارستان مرخص شدم. میندازیم توی جاده های تاریک بیرون شهر. ضبط روشنه، آریان داره می خونه: « تنها یارم این ساز منه... ». علی حرف نمی زنه. ریز ریز و بی سر و صدا اشک می ریزم.

 

+نوشته شده در جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط رضا (سینوس) | نغمه دوست ()
نسل سومی ها به بهشت نمی روند؟!

 صدای قل قل، دود و خنده های انفجاری که هر چند ثانیه یک بار فضا را می برد روی هوا. اینجا « چایخانه » است؛ جایی برای فراغت، فراغت از همه چیز.

 بهانه خاصی نمی خواهد. کافی است بعد از یک کلاس خسته کننده توی بیمارستان یا دانشکده، یا بعد از یک امتحان سخت دور هم جمع شویم. انگار همه گوش ها منتظرند تا آن وسط یکی دهان باز کند و بپرسد: « خوب، بچه ها چه کاره اید؟ » تا همه متفق القول به چایخانه، ساندویچ سگی یا فوتبال و استخر رأی دهیم. از ساندویچ سگی و فوتبال که بگذریم، چایخانه چیز دیگر و حال دیگری ست!

 آن جا، سرت را  که می چرخانی همه تیپ آدمی می بینی. از جوان های هم سن و سال خودمان که موهایشان را سیخ سیخی کرده اند و توی هر 10 تا انگشتشان انگشتر هست گرفته تا میانسال هایی که ظاهرشان حسابی مردانه و جا افتاده شده. بزرگ ترها کتشان را گوشه ای انداخته اند و دکمه های پیراهنشان را تا وسط باز کرده اند و با چهره ای خسته پک می زنند. این ها نمی خندند و بیشتر هم تک نفری می آیند. آن خنده های انفجاری از طرف جوان ترهاست که دسته جمعی روی یک تخت نشسته اند و نوبتی 3، 4 تا قلیانی را که وسط گذاشته اند به هم تعارف می کنند.

 فرقی نمی کند که آن بیرون برای خودت کسی باشی یا نه؛ حالا که آمده ای اینجا، تو هم مثل بقیه شده ای. مثل همه آن هایی که روی تخت های چوبی نشسته اند دنبال یک حس مشترک می گردی، دنبال ذره ای فراغت، دنبال ذره ای آسودگی و دنبال ذره ای بی خیالی که می دانم و می دانی برای خودش غنیمتی شده این روزها.

 نمی دانی چه حالی دارد درد و دل کردن های چایخانه ای با رفیقت. نمی دانی چه حالی دارد وقتی که برای یک ساعت هم شده، تو و دوستانت نقاب ها را آن بیرون بالای پله های ورودی چایخانه جا گذاشته اید و خودتان شده اید، خود خودتان. نمی دانی چه لذتی دارد درد و دل کردن های پسرانه وقتی که دستت را روی شانه رفیقت انداخته ای، پایت را دراز کرده ای و تکیه ات را داده ای به آن پشتی های قرمز گل گلی و نمی دانی...

 { کات....کات.....کات.....وایسا ببینم چی داری می گی!عصبانی }

 هی رفیق اشتباه برداشت نکن! این به قول بعضی ها اراجیف را ننوشتم برای اینکه فکر کنی چایخانه جای کیف و حال است، اتفاقاً برعکس، اگر شل بگیری همانجا برایت می شود استارتی برای ورود به هزار جور خیابان ورود ممنوع! از آشنایی های ناجور و اعتیاد بگیر تا...

 اصلاً قلیان و این حرف ها که چایخانه نمی خواهد. پارک که می روی، باغ که می روی، کوه که می روی؛ بساط قلیان بچه ها همیشه خدا به راه است. اصلاً به قول یکی: « اگه می ذاشتن وسط همین حیاط  دانشکده بساط قلیون رو علم می کردیم! ».

 خدایا به سر نسل سوم، نسل من، چه آمده؟ انگار همه مان دیوانه وار دنبال ذره ای آرامشیم، ذره ای فراغت، بی خیالی، تفریح و...؛ به هر قیمتی که شده، حتی سرطانی شدن ریه هایمان. انگار نسل من کمی خسته شده. انگار که برادران کوئن باید فیلم دیگری بسازند، بگذار من نامش را بگویم: « No country for young men »

آزاد

توضیح ضروری: چون می دونم پدرم و چند تا از آشناهای نزدیک دیگه هم اینجا رو می خونن باید بگم که خیالتون راحت تا حالا لب به قلیان و این جور چیزها نزدم و نخواهم زد.

پ.ن: راستی به دعوت پدر ( نویسنده وبلاگ های نم نم، دکتر کوچولو و از گور برگشته ) قراره که توی وبلاگ گروهی مدلاگ (کانون علوم پزشکی پرشن بلاگ ) هم بنویسم. امیدوارم نوشته هام اونجا مفید باشه. چشمک

.....................................................................................................................

امروز ٢۵ ام مهر ماه  ١٣٨٨
 

اول. احساس بی ثباتی شدیدی می کنم، توی همه زمینه های زندگیم! کنترل و توازن همه چیز رو از دست دادم. تا زمانی که دوباره بتونم خودم رو از این تعلیق لعنتی خلاص کنم خداحافظ دوستان.بامن حرف نزن

دوم. یه معذرت خواهی هم بدهکارم به وبلاگ « دانشگاه با طعم باران » که به خاطر لحن تندی که در پاسخ به یکی از کامنتاشون داشتم، رنجیده خاطر شدن.

سوم. به صورت پراکنده توی « مدلاگ » خواهم نوشت که به احتمال زیاد دربرگیرنده مطالب پزشکی خواهد بود.

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط رضا (سینوس) | نغمه دوست ()